گفتم ,گفتن ,حرفاش

دوتایی داشتن از صحت حرفای یه زنی به اسم مریم فال گیر میگفتن که فال قهوه میگیره و همه حرفاش درسته ... و من هی میگفتم بی خیال بابا اینا اگه راست میگن یه فکری برا حال خودشون بکنن  ... اما دوتایی پاشونو کرده بودن توی یه کفش که نه تو متوجه نیستی یه بار بیا ما بریم ببین راسته یا نه ... گفتم مگه همه زندگی من خلاصه شده ته یه فنجان ؟!... گفتن بیا بریم تو مهمون ما باش پولتو خودمون حساب میکنیم ... گفتم مسلئه پولش نیس فقط من بیام ممکنه به کاراشو حرفاش خنده ام بگیره و یه حرفی بزنم بهش در حدی که سه تاییمون رو از خونه بیرون بندازه و دیگه شما نتونین از آینده توی ته فنجانش خبر دار بشین ... و همش میگفتن نه باور کن حرفاش واقعیت داره ما دیدیم که میگیم حتی طلسم هم روی استخوان مینویسه ... وقتی اینو گفتن یاد حرفی افتادم که دو روز پیشش یکی بهم گفت که از این رمالا دیوث تر نیس افتادم ... و این حرف توی ذهنمو بلند بلند گفتم و گفتن توکه بی ادب نبودی گفتم بازم نیستم اما الان جاش بود بگم اگه خودشم ببینم میگم ... و ازشون خواستم این بار که میرن بهش بگن یه طلسم روی استخوان برا خودش بنویسه که از این زندگی نکبت بار خلاص بشه .


+ دلم میخواد یه بار یکی از اینا رو از نزدیک ببینم و یه چند تا حرف حسابی بهش بزنم

منبع اصلی مطلب : دلツ
برچسب ها : گفتم ,گفتن ,حرفاش
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : فال قهوه